تکرار

4 می 2009

شاید اون روز بدترین روز زندگی ام بود.

شاید اگه می دونستم الان به این وضع دچار می شم اون روز خودمو گم و گور می کردم.نمی دونم..

شایدم اینجوری بهتر شد ولی …

ولی ….

کدوم روز ؟ خوب یادمه .. شاید بارزترین نشانه اش این متن بود که عصر اون روز نوشتم :

“دیدم که چقدر این غروب پاییز هر جا که باشه غم انگیزه ، چقدر صدای این کلاغ ها شومه و بی وفایی زیاد.دیدم که چقدر اشک های چشم هر آدمی سرده و دل سنگ زیاد.چقدر…آره ..انتظار سخته ولی از اون سخت تر انتظار یه چیزی که دیگه وجود خارجی نداره”     سعید 21 آذرماه1387

آره این همون چیزی بود که نوشتم ولی جرات خوندنشم نداشتم..چون هر وقت می خوندم تمام بدنم می لرزید.

اشکها ، لبخندها و همه گذشت و امروز وقت ساختن است …

شاید باز هم بشه…بشه باز هم اشک ها و لبخندها زنده شه ولی نیازمند صبره..صبر و انتظاری که آدمارو پیرمی کنه

شاید هنوز فاصله ما با یک بار خدارا صدا کردن یک قدم باشه …

پی نوشت :

* فکر اینکه دیگه روی جمله ای که اون روز نوشتم پای بند نیستم صددرصد اشتباهه…

** هیچ وقت احساسم بهم نمی گه که حسمونسبت به کسی یا چیزی از دست بدم.

به کی بگم ؟!

3 می 2009

یادم نیست آخرین بار کی رفتم گردش …!

یادم نیست آخرین بارکی .کجا خوشحال شدم؟!

یادم نیست آخرین بارکی غذای خوبی رو درک کردم و خوردم..

یادم نیست  کی آخرین بار یه نفس راحت کشیدم..

یادم نیست کی ضربان قلبمو حس کردم…

یادم نیست آخرین بار با کسی حرف زده باشمو و حرفشو فهمیده باشم..

یادم نیست آخرین بار با همه خوب بودم..

یادم نیست آخرین بار کی خیابونو مردم رو خوب دیدم…

ای بابا اینا همش حرفه .. از همه مهمتر یادم نمی یاد نیست آخرین بار کی خندیدم ولی یادم هست که کی :

نفس نکشیدم ، خوشحال نبودم ، حرف نزدم ، گریه کردم …. !

همه اینارو یادمه..همشون مثل یک باتلاق دور من جمع شدن و منو از زندگی دارن به مرگ می کشن…

به کی بگم ؟! به کی می تونم بگم…..؟

.

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب                    شاهی نازنین را چه غم !

.

حداقل خوشحالم که یه سری کسایی که باید خوشحال باشن ، هستن..مهم نیست من چی بگم.مهم اینه که به کی بگم !

پی نوشت

146: عدد با ارزش و نفرت آور …

پس نوشت

اون که خودش می دونه ، خوشحال باش …خبرای خوبی درراه است !


هنوزتموم نشدم …

25 آوریل 2009

روزی که داشتم پست پایین و می نوشتم فکر نمی کردم هیچ وقت دیگه بتونم بنویسم ولی …

ولی نمی تونم.نمی تونم هر چی دارم رو فقط رو دلم بنویسم. بعضی اوقات فکر می کنم کاش می تونستم فریاد بزنم.کاش می تونستم دیگه این کسی که هستم نباشم.اینا همش کاش و اما و اگر ، هیچ وقت هم به واقعیت نمی پیونده.هیچ وقت…!

من باختم ، به همه چی و همه کس ..این اولین باخت من تو زندگی نبود ولی به قول بچه ها این دیگه باخت آخر (Game Over( بود.شاید مسئله ای که بعضی هاتون می دونید و بعضی ها هم نمی دونیدولی من مسئله ام فقط اون  قضیه خاص که پیش اومد نبود و مسائلی پیش اومد که فقط خدا از اونا اطلاع داره..

امروز خیلی رو این مسئله فکر کردم..باخت ، شکست ، … .انگار باز هم ناراحتی ، باز هم غصه اومده بود به سراغم ولی این جمله خیلی تصادفی اومد تو ذهنم…

” من هنوز تموم نشدم “

می خوام جدید باشم.هر کسی یه روزی متولد می شه و یه روزی هم می میره..من مردم ولی فکر می کنم دیگه وقت تولدمه..فقط هم به یک عددزنده ام..اونم یک رازه خیلی مهم..شماره ای که عذاب آوره ولی هر چی بهش اضافه شه بیشتردوست دارم با این راز زندگی کنم…اون عدد الان 136 هست که هر روز هم اضافه می شه…الکی هم به مغزتون فشار نیارید..هیچکس جز خدا نمی دونه رازه این عدد رو..

مهم : هنوزهمتون و دوست دارم..همه اونا که می دونن و نمی دونن . حتی اونایی که شک دارن که این دوست داشتن پایان پذیره و حتی اونایی که به بد بودن من شک دارن !!!

پی نوشت :

دوست دارم تواین زمان و همیشه دعام کنید…

اعتراف پایان..

2 مارس 2009

ببخشید این مدت همش پست هایی زدم که واقعا مسخره بود.می دونم ، ولی خوشحال باشید که شاید این آخرین پست باشه..این مدت همه نوع مشکلی داشتم.شاید روزها هم دیگه روزهای آخرمه ولی نتونستم این پست رو ندم و برم..امیدوارم همیشه خوشحال باشید..امیدتون هم به خدا…

اعتراف

ناخواسته وارد راهی میشی…

آگاهانه ادامه میدی، آگاهانه استقامت میکنی!

باز هم آگاهانه استقامت میکنی  !  باز هم آگاهانه استقامت میکنی !

توی اون راه تثبیت میشی!

غیر ارادی ادامه میدی…! غیر ارادی ادامه میدی…!

حالا دیگه بیرون اومدن ازش با اراده خودت برات ممکن نیست، فقط یک راه برای بیرون اومدن هست.

اون راه …!

حلالیت

گاهی آدم انقدر خودخواه میشه که متوجه نیست داره دیگری (دیگران) رو آزار میده! گاهی انقدر خودخواه میشه که دیوونگی میکنه!

فراموش کن، فراموش کنید!

حلالم کن، حلالم کنید!

خودکشی

بهرحال هر کسی یه روزی میمیره! … مرگ حقه!

بعضی وقتا برای رسیدن به بعضی چیزا باید از جون مایه گذاشت!

همیشه برای متولد شدن باید مُرد!!!

خدا نگهدار - 1387/12/12

کلاس بی استاد…!

21 فوریه 2009

خداییش امروز خسته شدم.کلاس رو می گم ، جمعه هم دیگه باید کلاس برم . چاره ای نیست همیشه من همه چیزم با هم می شه.داشتم می گفتم : واقعا خسته شدم امروز.6 ساعت متوالی با یه استاد باحال که کم هم سوتی نمی ده.بعضی حرفاش واقعا عصبی ام می کرد.مثلا :

مثلا داشت در مورد FTP صحبت می کرد و محاسن انتقال اطلاعات بعد زد به دشت کربلا که یاهو محدودیت داره برای ارسال بسته های حجیم.اینجاشم خوب بودولی خراب کرد وقتی گفت یاهو محدودیتش 20 مگابایت..!در حالی که 10 مگابایته.یا یه چیزه دیگه در مورد همین FTP که مدام می گفت این سرویس رو از سرور اینجا برامون بستن ولی وقتی با یه مرورگر دیگه زد بازبود.در حالی که اگه FTP در قسمت policy بسته باشد تفاوتی برای انواع مرورگرقائل نمی شود.امروز یه چیز باحال دیگه هم می گفت : هی تو جمله هاش می گفت هاست یا همون سرور.به فرض که حرفشون درست باشه ولی این برام قابل هضم نیست که الان که 180 میلیارد هاست رجیستر شده داریم همون مقدار هم سرور داشته باشیم.تازه امروز یه چیز دیگه هم فهمیدیم.باپروتکلی به نام sftp آشنا شدیم که هیچ وجود خارجی نداره.البته منظورشون FTPS بود.DNS هم رو که همش DSN می فت…خداییش شما بودید خسته نمی شدید با این استاد ؟ داغون شدم…البته ما این همه بدی گفتیم خداییش بد هم درس نمی ده.حداقل اینکه 10 برابر من چیز بلده.خب سنش بالاتره، به من چه…!!

تازه آخر کلاس می گم استاد خسته نباشی از اون ته قاطی کره کی بود ؟ کی بود…ای بابا، تو که ما رو کشتی …!

هه هه .. چقدر حلال زاده هم هست همین الان یه mail اومد از طرفش.نمونه سوالات فصل یک..نه خوشم اومد کارش درسته..خب دیگه کلاس ciw و مسخره بازی بسه …ما بریم بشینیم پای پروژه مون..

پی نوشت :

ساعت 02:30 بامداد ، اینجا تهران هست..

 

این همه رفتی کلاس ciw و خوردی های بای،که آخرش کلاس تموم بشه وبه استادبگی بای بای ؟

2 روزه نرفتم سر کارو گیرکار این اونم ،فکر می کنی همین روزاست که رییسم زنگ بزنه وبهم بگه بای بای؟

RSS